دلواپسم ...
نگاهم خیره میماند به قاب تصویری كه در آن هیچ كسی نیست.
هیچ نقشی نیست.
دلواپس لحظه های رفتهام.
در خلوتی این شب پنجره پر نور نمیشود.
باز هم احساس مبهمی دارم.
كسی نیست و در حصار تنهایی ماندهام.
شبیخونی از یادها مثل خوابی به سراغم میآید.
جا ماندهام.
جا........مان.............ده........ام
هزاران قرن همه رفتهاند
در آواری دل خود را دفن می كنم.
باز هم سكوت است وسیاهی.
نگاهم هنوز آن قاب خالی را می نگرد
و من ................

