تبليغاتX
... نفرین به عشق ... - هیچ چیز از من نمی ماند ...

... نفرین به عشق ...

بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم ... هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم

هیچ چیز از من نمی ماند ...

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد که چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی از او جدا

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:22  توسط   |