تبليغاتX
... نفرین به عشق ...

... نفرین به عشق ...

بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم ... هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم

 

 

امروز روز شادی و امسال سال گل

 

نیکوست حال ما که نکو بود حال گل ...

 

 

 

 

 

 

کنار حوض آبی نشسته بود

 

چشم دوخته بود به ترک های کاشی و به حرکت ماهی ها

 

صدای آب آرامش می کرد

 

در وسعت سیالی غوطه می خورد ...

 

سبز ... قرمز ... گاهی مشکی !!!

 

تپش این باغچه ی کوچک دلش را گرم می کرد ...

 

شکوفه های نورس انتظار که دست دردست باد می رقصیدند

 

عطر خوش خاک نم دار ...

 

سرخی گونه ی گل

 

و ... زلف تابناک این شاخه ی سبز ...

 

زمزمه ی سرود خوشبخت بهاران

 

خیالی وزید !

 

رنگ زندگی زد به طاقچه ی غم آلود دلش

 

شعر و شعور را آمیخت ...

 

دست از غبار زمانه شست و در آینه ی شفاف حضور...

 

نوروز دلش را به شادی نشست !

 

--------------------------------------------

 

 

سال نو ...

 

بهار دل و جان طبیعت و خانه تکانی وجودتان مبارک

 

امید که به مانند ما ، گرد غم از دل بزدایید و با رویی گشاده به استقبال

 

این جشن کهن بروید ...

 

نوروزتان پیروز

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:46  توسط   | 

نمی بخشمت ...

 

 

دوستت داشتم می دونی چرا؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد.

 

 چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت

 

نفهمی یعنی چه؟ هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم . تو هم تظاهرمی کردی

 

 یه وقت کم نیاری .به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد.اونقدر لایق

 

 دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم.تو هم به اصطلاح نامردی نکردی . دو دستی اونو

 

 چسبیدی و گفتی خوب ازش نگهداری می کنم . مطمئن باش جای خوبی سپردیش . همیشه

 

 می گفتی من با همه ی آدم بدا فرق دارم .من مثل اونا نیستم .می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟

 

اعتماد خیلی سخته خیلی. اونم توی این زمونه نامرد. اما من به حرفات. به نگاهات و به

 

چشمات اعتماد کردم. درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.

 

دیدم کم کم داری روی تموم احساسات من پا می ذاری. دیگه باورت ندارم . نمی خواستم اینو

 

 بگم ...اما تو رفیق نیمه راهی . بارها بهم ثابت شد. هر دفعه خودم رو دلداری می دادم که همه

 

 چی درست میشه اما درست که نشد هیچ بدتر هم شد. تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی

 

 چون هر وقت بهت احتیاج داشتم ... هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمیت نیاز

 

داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی... اینه رسم رفاقتت...؟!!!!!؟؟؟

 

می دونم تو با همه ی آدم بدا فرق داری...آره فرق داری. همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یه

 

 بار می شکنن. اما تو روزی چند بار قلب من رو می شکنی . روزی چند بار من رو می کشی

 

 و دوباره زنده می کنی . بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی.

 

می دون چیه؟ نه نمی دونی . یعنی هیچ وقت نخواستی که بدونی . هیچ وقت حاضر نشدی حتی

 

 یه بار به خاطر کسی که همیشه به خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست

 

 بکشی . دیگه می خوام دوست نداشته باشم. شاید اینجوری یه ذره بتونی احساس من رو درک

 

کنی . نمی دونم .... شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری. الان می فهمم که تو هیچ

 

 وقت منو دوست نداشتی و همیشه تظاهر به دوست داشتن میکردی ... همه حرفات دروغ

 

بود ... دل منو بد جوری شکستی . دیگه این دل من درست شدنی نیست...

 

 خیلی حرفا دارم ولی جای گفتنش اینجا نیست . بهتره تو دلم بمونه و با خودم به

 

گورببرمشون...

 

ولی یه چیزی رو بدون .....

 

نمی تونم ببخشمت...  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:20  توسط   | 

تولدمه به حساب ...

 

 سلام به دوستای عزیزتر از جونم

 مخصوصا داداش سعید گلم که همیشه کنارم بود و تنهام نذاشت

 ازت ممنونم سعید جون

 امروز تولدمه

 ولی کسی نیست که بهم بگه تولدت مبارک

 ان شاا... صد سال زنده باشی

 منم بگم مرسی ممنون

 پس خودم میگم تولدت مبارک باشه

 ان شاا... تولد صد سالگیت

 فوووووووووووووووووووووووووووووووت

 خوب شمعارو هم که فوت کردم

 اینم از تولدم

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:54  توسط   |