تبليغاتX
... نفرین به عشق ...

... نفرین به عشق ...

بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم ... هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم

 

 

 اگر روزی مردم تابوتم رو سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم .

 

 بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند.

 

 چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم .

 

 و آخرین خواسته من از شما ........

 

 اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم ...

 

 

                  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:39  توسط   | 

 

 

نمی دانم ....

 

نمی دانم چرا دیگر چشمانم در جاده انتظار منتظر تو نیست

 

نمی دانم چرا دیگر با آمدنت صدای پایت برایم هیجان آور نیست

 

چرا دیگر دیدن چشمانت برایم یک رویا نیست

 

چرا دیگر بودن و نبودنت برای من مهم نیست 

 

نمی دانم چه شد بر من ؟؟؟؟؟

 

دلم می خواهد که باور کنم که زندگی زیباست

 

دلم می خواهد باور کنم که بهار نمی میرد در بطن زمان       

 

دلم می خواهد بهترین ملودی را برای زندگی بسازم      

 

دلم می خواهد با امید بمیرم      

 

دلم می خواهد      

 

                                                 و دیگر هیچ ........

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:31  توسط   | 

کجایی...!؟؟؟

 

         

        چشمانم را به این خیابان ساکت و بی انتها دوخته ام

 

                                            من هنوز منتظر آن رهگذرم

 

                 اویی که چون گذر آب روان

 

         از چشمانم جاری شد

 

                                  و بذر غم را به رگهایم پاشید

 

  در این سکوت سرد باد با درختان هم آوا زوزه می کشد

 

                       آسمان نیز رنگ ماتم گرفته است

                

                                                               گاه دیگر

 

           بغض خاکستریش را می شکند

 

                               و چون باران سیل آسا اشک میریزد

 

     برگها زجه می زنند

 

         گویی آنها با نگاهی پریشان و هم غروبی را می نگرند

 

                           آنها می دانند که قلب من تنها به امید او می تپد

 

  ولی من هنوز اشک را با خود زندانی کرده ام

 

                                               واین خیابان بی انتها

 

    با صدایی غمگین مرا به امید می خواند

 

                                  ومن هنوز با هزاران امید

 

               به آن سر نا پیدای خیابان می نگرم

 

                                                 کاش لحظه ای باز

 

                               آمدنت را

 

                                      از دور دست ها ببینم......

 

اما افسوس که ....

 

               

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:26  توسط   | 

 

 آمدی ، چه زیبا

 

 گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه

 

 پذیرفتی ، چه فریبانه

 

 آغوشم برایت باز شد ، چه ابلهانه

 

 با تو خوش بودم ، چه کودکانه

 

 همه چیزم شدی ، چه زود

 

 به خاطر یک کلمه ترکم کردی ، چه ناجوانمردانه

 

 نیازمندت شدم ، چه حقیرانه

 

 واژه ی قریب خداحافظ به میان آمد ، چه بیرحمانه

 

 و من سوختم ، چه عاشقانه

 

 ولی ......

 

 

 

                                           هنوزم دوستت دارم ، غریبه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:53  توسط   | 

خدا دوستمان دارد ....

 

 يك روز خدا يك گلي رو از بهشت به زمين فرستاد و به او گفت روي زمين براي خود

 

 نقطه اي  پيدا كن تا همون جا منزلگاه تو باشه

 

 گل از اون بالا منطقه اي رو ديد زرد رنگ ،سرزمين وسيع و پهناوري بود .پيش خودش گفت

 

 من همين جا مي مونم

 

 رو به خدا كرد و گفت : خدايا منو همين جا قرار بده

 

 خدا گفت : گل من اينجا مناسب تو نيست

 

 گل گفت : خدايا خودت به من گفتي انتخاب كن و من اينجا رو انتخاب كردم

 

 خدا گفت : نه همين كه گفتم .

 

 گل ناليد كه خدايا تو دل منو آزردي چرا با من اين كارو كردي ؟

 

 كره ي زمين مي چرخيد و گل نظاره گر زمين بود . ناگهان گل منطقه اي رو ديد آبي . رنگ

 

 آبي كه از بالا برق زيبايي داشت . زيبايي و برق رنگ آبي دل گل را با خودش برد . گل گفت :

 

 خدايا من اينجا رو مي خوام . خدايا من و همين جا پايين بزار

 

 خدا گفت : گل من اين جا هم مناسب تو نيست

 

 گل گفت : خدايا چرا منو اذيت ميكني چرا به من سخت ميگيري ؟ تو دل منو گل آفريدي شكننده

 

 و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو ميشكني ! چرا اون چيزي كه بهش علاقه مند ميشم و عاشق

 

 رو از من دور ميكني ؟

 

 خدا گفت :همين كه گفتم . و كره زمين همچنان مي چرخيد گل گريه مي كرد و با چشمان گريان

 

 به زمين نگاه مي كرد . دلش گرفته بود . خسته شده بود . دوري اون دوتا سرزمين خيلي اذيتش

 

 مي كرد  . به طوري كه از خدا آرزوي مرگ مي كرد . دوست داشت زود منزلگاهي رو پيدا

 

 كنه . ديگه براش هيچي مهم نبود عشق مهم نيود ، فقط يه چيز مهم بود . ديگه خسته شده بود

 

 دوست داشت سريع جايي رو پيدا كنه و توش منزل كنه . ناگهان چشم گل به سرزميني افتاد سبز

 

 و زيبا . گل پيش خودش فكر كرد و گفت : عجب جايي چقدر اينجا سبزه . سبز مثل برگهام مثل

 

 ساقه ام حتما اينجا جاي منه خدا مي خواسته من اينجا باشم  كه نگذاشته او دو مكان قبلي بمونم .

 

 آره بابا جاي من اين جاست. گل عاشق و دل داده تر از گذشته شده بود . عاشق تر از گذشته رو

 

 به خدا كرد و گفت : خدايا فهميدم چقدر دوستم داري ! تو همين رو مي خواستي ! خدايا منو

 

 اينجا قرار بده زود باش ديگه طاغت ندارم خدا گفت : گل من اينجا هم مناسب تو نيست جاي

 

 ديگه اي رو انتخاب كن 

 

 گل گريه كرد و گفت : خدايا چرا با من اين كارو مي كني من گلم دل منو نشكن خدايا من با تو

 

 قهر مي كنم خودت برام جايي پيدا كن تو براي خواسته هاي من اهميتي قايل نيستي .

 

 خدا گفت : به من توكل مي كني ؟

 

 گل گفت : هر كاري دوست داري بكن .

 

 خدا دست گل رو گرفت و در تاريكي شب او را در جايي گذاشت . گل از بس گريه كرده بود

 

 خوابش گرفت و نديد كه خدا او را كجا گذاشت .

 

 گل خواب بود كه نوري ملايم به چشمم خورد . آروم چشماش و رو باز كرد .تا چشماش و باز

 

 كرد دونه دونه آبي خنك ريخت روي صورتش . گل خيلي تشنه بود . تشنه تشنه با قطره هاي آب

 

 تشنگيش رو بر طرف كرد . با آب چشماش و شست وقتي چشماش بازتر شد . ديد پيره مردي

 

 مهربان با وجدي كه توي چشماش فرياد مي زد . داره گل رو نگاه مي كنه گل اطرافش نگاه كرد

 

 خدا اونو گذاشته بود توي يه باغچه كوچك توي خونه يه پيرمرد تنها پيرمرد خدا رو شكر كرد

 

 كه گلي زيبا توي خونش دراومد . گل هاي ديگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال

 

 كردن  . گل عاشق رو به آسمون كرد و به خدا گفت : خدايا منو تو اين باغچه كوچك گذاشتي .

 

 من لياقتم اين بود يا اون سرزمين هاي قشنگي كه ديدم اين بود اون سرزميني كه به من وعده داده

 

 بودي ؟ خدا گفت: اولين جايي رو كه ديدي اسمش بيابان بود جايي كه تو توش آب نيست و

 

 خاكش داغه داغه تو اونجا بيش از چند دقيقه طا قت نمي آوردي و مي مردي .گل گفت : خوب

 

 اون سرزمين آبي چي بود ؟ خدا گفت : اون قسمت دريا بود دريا پر آبه آب شور تو اونجا خفه

 

 مي شدي و مي مردي . گل گفت : گفت اون سرزمين سبز رنگ كه هم جنس و رنگ خودم بود

 

 چي ؟ خدا گفت : اسم اون سرزمين جنگله ، جنگل پر از درخت هاي بلند و تو هم رفته هست تو

 

 گلي هستي كوچك كه احتياج به آفتاب داري وجود اون درخت هاي بلند به تو اجازه نمي داد كه

 

 آفتاب بخوري تو بدون آفتاب خشك ميشدي و مي مردي.

 

 گل گفت : اينجا كجاست خدا گفت : اينجا باغچه كوچك پير مرديه كه به تو

 

 ميرسه آبت ميده ، كود برات ميريزه ، مواظب حشره هاي موزي روت نشينه ...

 

 گل گفت : خدايا پس چرا تو انقدر منو عاشق كردي ؟ چرا اونجاها رو به من نشون دادي ؟ خدا

 

 گفت : همه اينها به خاطر اين بود كه بفهمي و كاملا درك كني كه من چقدر دوست دارم اگر از

 

 اول مي آوردمت اينجا اين قدر كه الان ميدوني دوست دارم اون موقع نمي فهميدي من تو رو

 

 اونقدر دوست دارم كه دلم نمي خواد تو سختي بكشي اگر توي صحرا مي مردي صحرا هم از

 

 مرگ تو غمگين مي شد و دل مرده ميشد من هم به خاطر تو هم به خاطر صحرا اين كارو

 

 نكردم .صحراي منم  قشنگه پر از زيبايي هاست اگر تو توي دريا ميمردي هم دريا نارحت ميشد

 

 هم ماهي هاي توي دريا . تو خودت ميدوني چقدر دريا قشنگه وزيبا . اگر توي جنگل مي مردي

 

 جنگل از قصه دق مي كرد و خشك مي شد . اونوقت تمام حيوان ها هم مي مردن .

 

 حالا مي بيني من همه شما رو دوست دارم.

 

 گل و دريا و صحرا و هر چيزي كه توي دنياست  همتون زيبا هستين و زيبا

 

 گل گفت : خدايا منو ببخش تو چقدر مهربون هستي و ما چقدر نادون .

 

 اما يه چيز روي گل مونده بود

 

 رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود .

 

    سرخ سرخ 

 

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:12  توسط   |