... نفرین به عشق ... |
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم ... هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم |
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند ... چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی ... شاید باور نکنی ... از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشد باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت !!!! شاید یک روز وقتی می خوای احوال مرا بپرسی عکسم رو در صفحه ی سفر کرده ها ببینی ... شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمان کوچه تان بکند و پاره کند ... تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محترم می توانم با تو سخن بگویم؟ آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟ شاید باورنکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم ... بعضی وقتها که کلمات رو گم می کنم دوست دارم دشتها و کوهها و دریاها و جنگلها و ستاره ها و و هرچه در کانیات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم ... دوست دارم به حیات کلمه ای دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند ... میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبه رویت بنشینند و نگاهت کنند ات به حقیقت این جمله درآیی : مرا از یاد خواهی برد ... نمی دانم ؟ ولی می دانم از یادم نخواهی رفت ؟؟؟؟؟
+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:56 توسط ... جنازه ... |
دل من خسته ی خسته است نازنینم دل من دست بردار از این همه غم دل من تو چرا یک لحظه هم شاد نیستی دل من از غصه ها گرفتی ماتم یار بی وفای من برگرد پیش من آخه وقتی تو نیستی کنار من میگیره دلم اشک من بعد از تو تمومی نداره آخه بی رحم با خودت نمیگی من میمیرم خیلی وقته تنهایی شده رفیق با وفای من رفتی نذاشتی از خودت حتی نشونیم من همیشه منتظر تو می مونم تا پای مرگ اگه از دوریت مردم بذار سر قبرم یک گل مریم من که میدونم مردن من واست مهم نیست حتی یه بار هم نمیای سر مزارم ای خدا ای خدا بشنو صدایم بشنو صدایم نکنی غمگین حتی یه لحظه یارم دل من پوسید توی این زندون سینه تا کی باید غم باشه یار و همدمم من که نمی بخشمت می سپارمت دست خدا خدا بهت رحم کنه وقتی میری جهنم سروده از : خودم ... +نوشته شده درجمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:31 توسط ... جنازه ... |
دلم می خواهد گريه كنم ولی كسی را ندارم كه سر بر شانه هايش بگذارم . كسی را ندارم كه
محرم راز من باشد . تا كی بايد صبر كرد وبه اميد انكه يك روز به او ميرسم خوشحال باشم .
اين رسم روزگار است كه انتظار كشيدن و اميد داشتن بهترين مرحم برای درد عشق است .
برای خنديدن هيچ وسيله ای نيست كه حتی لحظه ای برايم شادی اور باشد .
ديگر از اين اوضاع خسته شدم .ديگر تحمل اين همه سختی كشيدن را ندارم . ولی باز هم به
خودم اميد می دهم كه ان روز كه درفكر و ذهن و زندگي ام است به زودی فرا خواهد رسيد .
شايد انتظار كشيدن ان هم برای رسيدن به فردی كه تمام زندگی ات است شيرين باشد ولی به
چه قيمتی ؟
به قيمت اين كه تا اخر عمر بدون او زندگی کنی.
سخن كوتاه می كنم و فقط از خدا اين را می خواهم كه عاشقان را در انتظار رسيدن به يارشان
نگذارد .
+نوشته شده درپنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:14 توسط ... جنازه ... |
روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند از او پرسیدم تو کیستی؟ گفت من غم هستم.... نخست فکر کردم غم٬ عروسکی زیباست تا بتوانم با آن بازی کنم... ولی حالا می بینم خودم عروسکی شدم بازیچه دست غم... راستی چرا همیشه با منی؟
+نوشته شده درپنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:11 توسط ... جنازه ...
تو یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم
اینو بهت گفته بودم نباشی دیوونه میشم
زود رفتی گلم رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم رفتی دردامو به کی بگم
من خیلی غصه دارم هیچ مونسی ندارم
تو آسمون ستاره ست حتی اونم ندارم
تا کی باید به دل بگم بساز بساز بسوز بسوز
تا کی باید به دل بگم که چشماتو به در بدوز
تا کی باید گریه کنم از دست کار روزگار
تا کی باید بباره چشمام مثل ابر بهار
کی میگه تنهایی سخت نیست به خدا تنهایی سخته
الهی بی کس نشی به خدا بی کسی سخته
اینم از بخت بد ماست راضی ام هر چی خدا خواست
ای خدا برس به دادم ای خدا تنهایی سخته
+نوشته شده دریکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:28 توسط ... جنازه ... |
آی آدما گوش بکنید وصیت من
آی شمایی که میگیرید رو دوشتون جنازه ی من
دستای منو از توی تابوت بیرون بذارید
تا که بدونن هیچی از این دنیا نبردم خالین این دستای من
تورو خدا موهای منو شونه نکشید
تا که بدونن دست نوازش نکشیدن رو سر من
اگه کسی سراغمو ازتون گرفت
تورو خدا نذارید بره آخه اونه خاطره من
بگید چشاش به در بود نیومدی سراغش
بگید به یاد تو بود نیومدی سراغش
بگید که تک پرت بود نیومدی سراغش
بگید که عاشقت مرد دیگه نیا سراغش ... +نوشته شده دریکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:6 توسط ... جنازه ... |
غصه نخور ای دل بی کسم گریه نکن گلم همه کسم رسم دنیا بی وفائیه ، دلکم ، دلکم ، دلکم دل من بغضتو بشکن غریبگی نکن با من ببار مثل ابر بهار دل من اونی که تو رو شکسته خدا جوابشو میده ببار مثل ابر بهار دلکم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اشک من باز دونه دونه می ریزه آروم رو گونه از همون روزی که رفتی دل من داره بهونه یادت رفت اون همه قول و قرارو یادت رفت اون همه خاطره هارو یادت رفت یکی اینجا به پات نشسته جز تو به هیچ کی دل نبسته یادت رفت ... یادت رفت ... +نوشته شده درسه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:48 توسط ... جنازه ... |
ز تو عشق طلب کردم
و تو گفتی : عشق من بهایی دارد بپرداز
خود را از دیدار تو محروم کردم
چشم بر کف دست نهادم تقدیم تو کردم
گفتم : بهای عشقت
گفتی : کم است !!! بهای عشق کسی چون من بیشتر از این است .
قلب را از سینه برون آوردم
بر کف دست نهادم اما دیگر نبودم که آنچه را که بهایش را پرداختم طلب کنم +نوشته شده درسه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط ... جنازه ... |
اگر می خواهی صد سال زندگی کنی من میخواهم یکسال از توکمتر زندگی کنم چون من هرگز نمی تونم بی تونفس بکشم +نوشته شده دریکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:58 توسط ... جنازه ... | سلام سلام خدااااااااااااااااااااااا سلام عرض کردم شاید جوابمو دادی ولی ... شایدم من جواب سلامتو دادم به هر حال خدایا انگشتمو میبینی دارم اسم مقدستو تایپ میکنم خودم راضیم تو چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اخه خدا جونم از کجا بفهمم راضی هستی یا نه. شاید وارد مسائل پیچیده ی فلسفی شدم که درکش سخته اخه میدونی این جملرو خیلیا بهم گفتن همه اونایی که سراغتو ازشون گرفتم خدا جون چرا این جوریه؟ شاید واسه این که سراغتو بگیرم بد جایی رفتم. شاید اصلا نیاز نباشه سراغ کسی برم همین که نگاشون کنم از احوالت با خبر شدم. راستی خدا جون ناراحت میشی انقد باهات خودمونی حرف میزنم؟ نمی دونم . اخه خدا جون از کجا بفهمم؟ اون موقه که یه ادمایی رو میبینیم که تو زندگی دارن سختی میکشنو به هر دری که میزنن یه در بسته ی اهنی سرد بزرگ جلوشون ظاهر میشه انگار یکی تو نا خود اگاهمون میگه این ادما اصلا از ما نیستن ما اصلا به روز اونا نمی افتیم ولی الان دلم خیلی ره... نمیدونم از کی ولی حدس میزنم از خودم (ادم منصفیم که تو این جور وقتا خودمو یادم نمیره مثه خیلی از ادما که پای بخور بخور و چپاول که میاد وسط شخص اول و مهمترینن ولی وقتی پای گناه کارو مقصر میاد وسط از وجود خودشون انگار از ازل تا حالا بی خبرن)از خودم که به جای این که با غم و ناراحتی پا به پا برم جلو عین بادکنک سوراخ هر لحظه بی رمق ترم. از خودم که حالا که ناراحتم حال همه اونایی که ناراحتی کشیدنو درک میکنم نه اون موقه که نیاز داشتن درکشون کنم. برام دعا کنین برا همه دعا کنین. +نوشته شده درپنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:3 توسط ... جنازه ... |
امروز روز شادی و امسال سال گل نیکوست حال ما که نکو بود حال گل ...
کنار حوض آبی نشسته بود چشم دوخته بود به ترک های کاشی و به حرکت ماهی ها صدای آب آرامش می کرد در وسعت سیالی غوطه می خورد ... سبز ... قرمز ... گاهی مشکی !!! تپش این باغچه ی کوچک دلش را گرم می کرد ... شکوفه های نورس انتظار که دست دردست باد می رقصیدند عطر خوش خاک نم دار ... سرخی گونه ی گل و ... زلف تابناک این شاخه ی سبز ... زمزمه ی سرود خوشبخت بهاران خیالی وزید ! رنگ زندگی زد به طاقچه ی غم آلود دلش شعر و شعور را آمیخت ... دست از غبار زمانه شست و در آینه ی شفاف حضور... نوروز دلش را به شادی نشست ! -------------------------------------------- سال نو ... بهار دل و جان طبیعت و خانه تکانی وجودتان مبارک امید که به مانند ما ، گرد غم از دل بزدایید و با رویی گشاده به استقبال این جشن کهن بروید ... نوروزتان پیروز
+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:46 توسط ... جنازه ... |
دوستت داشتم می دونی چرا؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد.
چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت
نفهمی یعنی چه؟ هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم . تو هم تظاهرمی کردی
یه وقت کم نیاری .به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد.اونقدر لایق
دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم.تو هم به اصطلاح نامردی نکردی . دو دستی اونو
چسبیدی و گفتی خوب ازش نگهداری می کنم . مطمئن باش جای خوبی سپردیش . همیشه
می گفتی من با همه ی آدم بدا فرق دارم .من مثل اونا نیستم .می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟
اعتماد خیلی سخته خیلی. اونم توی این زمونه نامرد. اما من به حرفات. به نگاهات و به
چشمات اعتماد کردم. درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.
دیدم کم کم داری روی تموم احساسات من پا می ذاری. دیگه باورت ندارم . نمی خواستم اینو
بگم ...اما تو رفیق نیمه راهی . بارها بهم ثابت شد. هر دفعه خودم رو دلداری می دادم که همه
چی درست میشه اما درست که نشد هیچ بدتر هم شد. تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی
چون هر وقت بهت احتیاج داشتم ... هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمیت نیاز
داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی... اینه رسم رفاقتت...؟!!!!!؟؟؟ می دونم تو با همه ی آدم بدا فرق داری...آره فرق داری. همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یه
بار می شکنن. اما تو روزی چند بار قلب من رو می شکنی . روزی چند بار من رو می کشی
و دوباره زنده می کنی . بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی. می دون چیه؟ نه نمی دونی . یعنی هیچ وقت نخواستی که بدونی . هیچ وقت حاضر نشدی حتی
یه بار به خاطر کسی که همیشه به خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست
بکشی . دیگه می خوام دوست نداشته باشم. شاید اینجوری یه ذره بتونی احساس من رو درک
کنی . نمی دونم .... شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری. الان می فهمم که تو هیچ
وقت منو دوست نداشتی و همیشه تظاهر به دوست داشتن میکردی ... همه حرفات دروغ
بود ... دل منو بد جوری شکستی . دیگه این دل من درست شدنی نیست... خیلی حرفا دارم ولی جای گفتنش اینجا نیست . بهتره تو دلم بمونه و با خودم به
گورببرمشون... ولی یه چیزی رو بدون ..... نمی تونم ببخشمت... +نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:20 توسط ... جنازه ... |
سلام به دوستای عزیزتر از جونم مخصوصا داداش سعید گلم که همیشه کنارم بود و تنهام نذاشت ازت ممنونم سعید جون امروز تولدمه ولی کسی نیست که بهم بگه تولدت مبارک ان شاا... صد سال زنده باشی منم بگم مرسی ممنون پس خودم میگم تولدت مبارک باشه ان شاا... تولد صد سالگیت فوووووووووووووووووووووووووووووووت خوب شمعارو هم که فوت کردم اینم از تولدم
+نوشته شده درجمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:54 توسط ... جنازه ... |
اگر روزی مردم تابوتم رو سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم .
بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم .
و آخرین خواسته من از شما ........
اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم ...
+نوشته شده درسه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:39 توسط ... جنازه ... | نمی دانم ....
نمی دانم چرا دیگر چشمانم در جاده انتظار منتظر تو نیست
نمی دانم چرا دیگر با آمدنت صدای پایت برایم هیجان آور نیست
چرا دیگر دیدن چشمانت برایم یک رویا نیست
چرا دیگر بودن و نبودنت برای من مهم نیست
نمی دانم چه شد بر من ؟؟؟؟؟
دلم می خواهد که باور کنم که زندگی زیباست
دلم می خواهد باور کنم که بهار نمی میرد در بطن زمان
دلم می خواهد بهترین ملودی را برای زندگی بسازم
دلم می خواهد با امید بمیرم
دلم می خواهد
و دیگر هیچ ........
+نوشته شده درسه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:31 توسط ... جنازه ... |
چشمانم را به این خیابان ساکت و بی انتها دوخته ام
من هنوز منتظر آن رهگذرم
اویی که چون گذر آب روان
از چشمانم جاری شد
و بذر غم را به رگهایم پاشید
در این سکوت سرد باد با درختان هم آوا زوزه می کشد
آسمان نیز رنگ ماتم گرفته است
گاه دیگر
بغض خاکستریش را می شکند
و چون باران سیل آسا اشک میریزد
برگها زجه می زنند
گویی آنها با نگاهی پریشان و هم غروبی را می نگرند
آنها می دانند که قلب من تنها به امید او می تپد
ولی من هنوز اشک را با خود زندانی کرده ام
واین خیابان بی انتها
با صدایی غمگین مرا به امید می خواند
ومن هنوز با هزاران امید
به آن سر نا پیدای خیابان می نگرم
کاش لحظه ای باز
آمدنت را
از دور دست ها ببینم......
اما افسوس که ....
+نوشته شده دریکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:26 توسط ... جنازه ... |
آمدی ، چه زیبا
گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه
پذیرفتی ، چه فریبانه
آغوشم برایت باز شد ، چه ابلهانه
با تو خوش بودم ، چه کودکانه
همه چیزم شدی ، چه زود
به خاطر یک کلمه ترکم کردی ، چه ناجوانمردانه
نیازمندت شدم ، چه حقیرانه
واژه ی قریب خداحافظ به میان آمد ، چه بیرحمانه
و من سوختم ، چه عاشقانه
ولی ......
هنوزم دوستت دارم ، غریبه +نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:53 توسط ... جنازه ... |
يك روز خدا يك گلي رو از بهشت به زمين فرستاد و به او گفت روي زمين براي خود
نقطه اي پيدا كن تا همون جا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقه اي رو ديد زرد رنگ ،سرزمين وسيع و پهناوري بود .پيش خودش گفت
من همين جا مي مونم |